منم و این صنم

و

عاشقی و باقی عمر

دسته گل عروسیمون

 

11شهریور96

زیر یک سقف رفتنمون... برای یک پیوند همیشگی...

:)

شما بگویید!

 

اگر اینجا رو بگذارم و بروم جایی دیگر بنویسم، بدون اینکه آدرس جای جدید را به کسی بدهم، کار بدی کرده ام؟

 

صدای جان نوازَش...

 

آهنگی را که عشق جان با آن همخوانی می کند را هزااار بار گوش داده ام

آنقدر که صدایش را شیفته ام؛ حبیبِ جان را می گویم!

:)

 

با آدم های خوب زندگی با یک اتفاق آشنا شده ام. این که چطور خوب شده اند برایم داستانش کمی طولانی است. ولی خلاصه اش این که کسانی بودند که اتفاق های خوبی شبیه خودشان برایم پدید آورده اند. اتفاق ها و تجربه های خوب و کشدار. امروز هم یکی از همان اتفاق ها افتاد و با کسی آشنا شدم که ذهنم را به چالش جدیدی کشید و برد جایی که تقریبا رهایش کرده بود. که واسطه ای شد با دکتر فاضلی آشنا بشم و فایل های صوتی این اندیشمند را گوش بدهم.

چقدرررر لذت بردم از این درجه فرهیختگی و وسعت اندیشه...

مرسی دوستِ نادیده ام برای این اتفاق خوب! :)

حتی یادم رفته اسمم بالیق بوده!

اصلا یادم نبود آخرین نوشته ام در اینجا چه بوده؛ که دیدم اوایل مهر ماه کمی دالی کرده و رفته ام!

سعید خان(گودول) برایم کامنت گذاشته اند که بهار در راه است و دست و دلِ نوشتنِ من کجاست... دلشوره دارد دیوانه ام می کند. بعضی چیزها آدم را بزرگ نمی کند؛ فقط دردت را زیاد می کند. هی درد می کشد جایی از وجودت و نفس هایت را نامنظم می کند.

تعارف نداریم که! حالم هیچ خوب نیست.

"یک روز زمستانی با حبیبم"