شب یلدا یادم آمد که تولد هانیه و فریبا نزدیک شب یلدا بود. روزشان هم خاطرم بود، یکی 21 آذر و یکی 26 آذر احتمالا. ولی در نهایت یادم نبود که 21 کدام است و 26 کدام! دلیلش هم این است که هر سال شب یلدا تولد هر دو تا را با هم جشن می گرفتیم. تاریخ دقیق را یادم نبود. یعنی راستش بیشتر ذهنم درگیر این بود که واقعا ضرورتی دارد تبریک تولد یا نه؟ حرکت تکراری و کلیشه ای نیست؟ آن هم وقتی که نمی دانم فریبا و هانیه هر کدام چه حسی نسبت به تولدشان دارند! اصلا از اینکه متولد شده اند خوشحال اند؟ یا حسی یلخی طور به تولدشان و روزش دارند؟

من از اینکه به دنیا آمده ام خوشحالم. ولی اگر دوستان تبریک بگویند یا نگویند خیلی تفاوتی در حس و حال آن روزم ندارد. مگر اینکه حس کنم دوستی که تبریک گفته دلی به یادم بوده، نه به حکم وظیفه. هر چند خودم دلی به یاد هانیه و فریبا بودم؛ ولی حیف که ذهنم درگیر این سوالات و ضرورتِ تبریک گفتن شد و امسال تبریک نگفتم.

اگر به من باشد و حق انتخاب داشته باشم، از جشن تولدهای شلوغ یا تکراری لذتی نمی برم. بیشتر ترجیح می دهم یک هدیه دوست داشتنی بگیرم و به جای جشن هر ساله و کیک و شمع، کاری انجام دهم که برایم لذت دارد. مثلا به سفری دعوت شوم؛ یا تماشای فیلم و تئاتر، یا دعوت به یک کنسرت یا حتی شهربازی و سینما چند(!!) بعدی. نمی دانم.. هر چیزی جدا از کلیشه هر ساله کیک و شمع و هدیه هایی که تقریبا می دانم چیست!

هدیه را دوست دارم، بی تعارف. خیلی هم دوست دارم. امسال دلم می خواهد هدیه ای بگیرم که چشم هایم از دیدنش برق بزند! که با هیجان بگویم: وااااااای! من عاشق اینم! و یک ماچ گنده بنشانم روی لپ کسی که همچین هدیه ای نصیبم کرده!

 

+ امسال فهمیدم بعضی ها روز کریسمس به هم دیگر هدیه می دهند. این بعضی ها که می گویم مسیحی نیستند ها! حالا مانده ام که چه جالب! مثل ولنتاین که دوست دختر ها و دوست پسر ها همدیگر را شکل کادو می بینند و پول و شکلات، احتمالا روز کریسمس هم همدیگر را شکل بابانوئل و برف و درخت کاج تزئینی و البته کادو می بینند!